بانک مقالات فارسی

فروشگاه

محل تبلیغ شما

نقد کتاب « کهن دیارا » (۳)

نقد کتاب « کهن دیارا » (۳)

اما آیا پهلوی‌ها در سایه دیکتاتوری، جامعه را به توسعه اقتصادی رساندند یا با سرکوب و ارعاب در صدد ارضای حرص و ولع خود به اندوختن ثروت برآمدند؟ نگاهی به برخی آمار نقل شده از سوی مشاوران و درباریان رژیم پهلوی، گویای بسیاری از واقعیتها در این زمینه است. نراقی مشاور خانم فرح می‌گوید: «این بنیاد (پهلوی) در سال ۱۳۳۷ تأسیس شد و سپس املاک خصوصی شاه در اختیار آن قرار گرفت. این املاک که عبارت از ۸۳۰ دهکده با مساحتی برابر با دو میلیون و نیم هکتار بودند به عنوان ارث پدر، از رضا شاه به محمدرضاشاه رسیده بود. رضاشاه، در طول سالهای آخر حکومتش یعنی تا ۱۳۲۰، به گونه‌ای مستبدانه، بهترین زمین‌های کشاورزی ایران را غصب کرد که بخش اعظم این زمین‌ها در مناطق حاصلخیز سواحل دریای خزر واقع شده بودند.» (از کاخ شاه تا زندان اوین، چاپ اول، ص ۹۵- ۹۴) اظهارات آقای باقر پیرنیا استاندار دو استان مهم فارس و خراسان در دوران پهلوی دوم نیز گویای مسائل بسیاری است: «پس از اینکه رضاشاه کنار رفت، موضوع دارایی ایشان در گردهمایی‌های سیاست‌پیشگان داخلی و خارجی مطرح شد و بزرگان قوم به این نتیجه رسیدند که برای جلوگیری از هرگونه سوءتفاهمی، در آغاز ملک‌ها و نقدینه و غیره که متعلق به ایشان بود به محمدرضا ولیعهد منتقل شود… در ضمن کسانی دادخواستهایی درباره زمین‌ها و دارایی‌‌شان که از سوی رضاشاه گرفته شده و یا خریداری شده به دادگاه تسلیم کردند. جمع رقبه‌هایی که به مالکیت رضاشاه درآمده بود نزدیک پنج هزار و ششصد فقره بالغ می‌شد. دادگاه اختصاصی املاک واگذاری به تدریج به این مسئله رسیدگی کرد و به کسانی که دارای سند معتبر بودند دارایی‌شان را باز گرداند ولی زمین‌های بایر و موات و جنگلهای ویران و همچنین جنگلهای آباد به مالکیت بنیاد پهلوی ماند.‌» (گذر عمر، خاطرات سیاسی باقر پیرنیا، انتشارات کویر، ص۵-۲۸۴)

رضاخان در طول حکومت شانزده ساله خود دستکم بنا برآنچه آقای پیرنیا به آن اذعان دارد پنج هزار و ششصد فقره از املاک وسیع و ارزشمند کشور را از آن خود می‌سازد. یک ضرب و تقسیم ساده نشان می‌دهد که با احتساب روزهای تعطیل، رضاخان به طور متوسط در هر ۲/۱ روز، یعنی نزدیک به هر روز ملکی را با قلدری به تصرف خود در می‌آورده است. این تصرفات غیرقانونی که گستره آنها را آقای احسان نراقی در خطه شمال و سایر مناطق خوش آب و هوا مشخص می‌سازد. سند بارزی است که رضاخان انرژی و توان خود را در چه مسیری مصرف می‌داشت، است. البته علاوه بر این املاک رضاخان کارخانه‌هایی را نیز به تملک خود درآورد. برای نمونه ابوالحسن ابتهاج در خاطرات خود در این زمینه می‌نویسد: «رضاشاه آن روز بیاناتی کرد که من فقط قسمتی از آن را به خاطر دارم. گفت:… می‌گویند من کارخانه (نساجی) شاهی را برای استفاده شخصی دائر کرده‌ام در صورتی که اینطور نیست. من اینکار را انجام دادم چون کسی حاضر نبود دست به این کار بزند و گرنه من که نباید کارخانه درست کنم.» (خاطرات ابتهاج، انتشارات paka print ، چاپ لندن، ص۳۰۳) این توجیه رضاخان به عذر بدتر از گناه می‌ماند، زیرا دستکم آورندگان رضاخان بر اریکه قدرت این‌گونه تبلیغ می‌کنند که وی مدیر مقتدری بوده است. چنین مدیری اگر نمی‌توانسته کارخانه‌ای را در چارچوب مالکیت دولت اداره کند و همه چیز را باید به مالکیت خود در می‌آورده تا انگیزه لازم برای اداره آن داشته باشد، پس نمود این همه تبلیغات را باید در کجا دید؟ شکل‌دهی یک ارتش قوی که بتواند در برابر بیگانگان ایستادگی کند؟ به گواه تاریخ متاسفانه در این زمینه نیز رضاخان کارنامه روشنی از خود ارائه نکرده است. رضاخان اگر قرار بود در کنار دیکتاتوری و چپاول اموال مردم، در جایی قابلیت خود را به منصه ظهور برساند علی‌القاعده آن‌جا جز ارتش نمی‌توانست باشد، زیرا از رده قزاقی ساده تا رده سردار سپه را (البته با مساعدت آیرون‌ساید) طی کرده بود و می‌بایست تبحری در امور ارتش کسب کرده باشد. اما زمانی که هنوز ارتش شوروی از قزوین به طرف تهران راه نیفتاده بود، وی به عنوان فرمانده کل ارتش به اصفهان گریخت. آقای جعفر شریف‌امامی در خاطرات خود در این زمینه می‌نویسد: «روزی موقع خروج دیدم که سرگرد لئالی، معاون پلیس راه‌آهن، در ایستگاه راه‌آهن یک گوشی تلفن دیگر را به دست چپ گرفته و مطالبی را (که) از یک طرف می‌شنید به طرف دیگر بازگو می‌کند. چند دقیقه ایستادم. دیدم می‌گوید که روسها از قزوین به سمت تهران حرکت کرده‌اند و ایستگاه بعد نیز مطلب را تائید کرده و بدون (تحقیق) موضوع را به رئیس شهربانی با تلفن اطلاع می‌دهد و او موضوع را به هیئت وزیران و از آن جا به دربار و به اعلیحضرت خبر می‌دهند که روس‌ها به سمت تهران سرازیر شده‌اند. ایشان (رضاشاه) دستور می‌دهند که فوراً اتومبیل‌ها را آماده کنند که به طرف اصفهان حرکت کنند… زودتر رفتم به منزل. ولی از آن جا به راه‌آهن تلفن کرده و خط قزوین را گرفتم. پس از بررسی و پرسش از ایستگاه‌ها، معلوم شد چند کامیون عمله که بیل‌های خود را در دست داشتند به طرف تهران می‌آمده‌اند و چون هوا تاریک بود، نمی‌شد درست تشخیص دهند…»(خاطرات جعفر شریف‌امامی، طرح تاریخ شفاهی هاروارد، انتشارات سخن، چاپ اول، صص ۳-۵۲)
دکتر محمدعلی مجتهدی ریاست دبیرستان البرز و مؤسس دانشگاه آریامهر (شریف) درباره آنچه رضاخان در تهران از خود به نمایش گذاشت می‌گوید: «با همسرم رفتیم به اهواز و آن‌جا با یک مرد شریفی به اسم تیمسار شاه‌بختی- (افسری) وطن‌پرست (بود) منتهی معلوماتی نداشت. ولی فوق‌العاده وطن‌پرست، باایمان (بود)- تماس پیدا کردم. فرمانده لشکر بود… سوم شهریور شاه‌بختی اصلاً سربازان و افسران وظیفه را مرخص نکرد- و مثل تهران خیانت به مملکت نکرد- تا بتواند در مقابل سربازان خارجی کمی مقاومت کند و تا آخرین دقایق جنگید تا از تهران دستور متارکه رسید»(خاطرات محمدعلی مجتهدی، طرح تاریخ شفاهی هاروارد، چاپ اول، ص۲۸) دکتر مجتهدی ضمن اشاره صریح به خیانت رضاخان در تهران که هیچ‌گونه مقاومتی در برابر اشغالگران نکرد و فرار را بر قرار ترجیح داد در یک تحلیل کلی از پهلوی اول و دوم بسیار محتاطانه واقعیتهایی را مطرح می‌سازد، هرچند همین فردی را که حاضر نمی‌شود لحظه‌ای در برابر بیگانگان ایستادگی کند وطن‌پرست می‌خواند و می‌گوید: «محمدرضا شاه، عزیز دردانه رضا شاه بود؛ رضاشاه ببخشید، مرد بی‌سواد، وطن‌پرست، علاقه‌مند به مملکت: «و با» تجربه چهل ساله توی محیطی بود که همه دزدها، بی‌شرف‌ها، نوکرهای خارجی نمی‌گذاشتند این مملکت تکان بخورد. درست است. درست است. روز اول رضاشاه را خارجی‌ها آوردند، ولی چنان لگدی به خارجی‌ها زد در ساختمان مملکت- این عقیده من (است)… انگلیس‌ها هم می‌خواستند از شر بختیاری‌ها و قشقایی‌ها و کسانی دیگر که نمی‌گذاشتند نفت ببرند از دست آن‌ها خلاص بشوند. از دست (شیخ) خزعل خلاص بشوند. لازم بود کسی را داشته باشند. ولی آیا رضاشاه به مملکت خدمت نکرد؟ بله؟ یک شخص بی‌سواد، یک شخصی که مهتر بود، مغزش درست کار می‌کرد. محمدرضا شاه، نه . این مهتر نبود. این عزیز دردانه پدر و مادر بود، مغزش درست کار نمی‌کرد. در درجه اول علم جاسوس را وزیر دربار و همه کاره خود کرده بود.» (همان، ص۱۹۰) دکتر مجتهدی به عنوان یک شخصیت علمی و بسیار محتاط در مسائل سیاسی ضمن تجلیلی سطحی از رضاخان، واقعیتهای تحقیر کننده ملت ایران در دوران حکومت پهلوی‌ها بر این مرز و بوم را لیست می‌کند: اینکه انگلیسی‌ها مهتر سفارت خود یعنی کارگر نظافتچی اصطبل خود را به عنوان پادشاه بر این کشور می‌گمارند، اینکه این مهتر به هیچ وجه سواد نداشته است، اینکه چنین عاملی با قلدری و خشونت یک حکومت دیکتاتوری متمرکز ایجاد می‌کند تا انگلیسی‌ها بتوانند به سهولت به چپاول نفت ایران بپردازند و اینکه رضاخان بعد از خود فرزندش را (البته با تائید همان بیگانگان) بر ایران مسلط ساخت که همان خصوصیات مثبت پدر را هم نداشت و یک عزیز دردانه بی‌سواد بود و… آقای دکتر مجتهدی در مورد دخالت آمریکایی‌ها در همه شئون کشور در زمان محمدرضا پهلوی، به تحمیل «پرفسور رضا» به عنوان ریاست دانشگاه آریامهر اشاره می‌کند و می‌گوید: «… بعد از بازدید اعضای سفارت آمریکا- و به طور یقین به دستور آن‌ها (شاه) رضا را رئیس دانشگاه آریامهر کرد… چنین کسی را که این خصائل را دارد- خصائل که چه عرض کنم این معایب را دارد- به عنوان دبیر استخدام نکردند و ایشان رفت به آمریکا. یک موقعی کارمند جنرال موتورز بود و بعد هم اسمش را گذاشت «پرفسور»… آیا همان آمریکایی‌هایی که آمدند (برای بازدید از دانشگاه) دستور دادند و اوامر آمریکایی را اعلیحضرت انجام می‌داد؟ شاه ضعیف‌النفس بود… از این (جهت) که خودش تحصیلاتی نداشت…»(همان، صص۳-۱۵۲) بنابراین اعمال نظر آمریکایی‌ها در مسائل کشور بعد از کودتای آنها در ۲۸ مرداد صرفاً محدود به ارتش، ساواک، سازمان برنامه و بودجه و مسائل کلان دیگر نبود، بلکه در مسائل جزئی همچون تعیین ریاست دانشگاه‌ها دخالت مستقیم داشتند. لذا آقای دکتر محمدعلی مجتهدی که به لحاظ مراتب علمی خود حاضر نبود همراهی‌های مورد نظر آمریکایی‌ها را داشته باشد با وجود اینکه لیاقت خود را در راه‌اندازی یکساله یک دانشگاه به اثبات رسانده بود، کنار گذاردند و فرد بی‌سواد و البته حرف‌شنویی را که برای دبیری قبول نشده بود جایگزین وی کردند. اما برای روشن شدن میزان وطن‌پرستی رضاخان در برابر بیگانگان، تجدید معاهده ویلیام دارسی را توسط وی یادآور می‌شویم. قاجارها همواره در تاریخ به عنوان پادشاهانی بی‌لیاقت که قراردادهای ننگین و ذلت‌آوری چون قرارداد دارسی را امضا کرده‌اند مورد سرزنش قرار می‌گیرند. اما باید دید انتخاب مهتر سفارت انگلیس در تهران به عنوان پادشاه، شرائط کشور را از دوران قاجار بهتر ساخت یا بدتر، منوط به آنکه برخی سرویس‌دهی‌ها به بیگانگان چون ایجاد دولت مرکزی که خواسته مستقیم دولت انگلیس بود یا ایجاد راه‌آهن سراسری که آلمانها و انگلیسی‌ها در ایجاد آن نقش محوری داشتند، موجب نشود که در واقعیتهای تاریخ عمیق‌تر نشویم… آقای ابوالحسن ابتهاج در مورد تجدید قرارداد دارسی توسط رضاخان می‌نویسد: «رضاشاه در سال ۱۳۱۲ ناگهان تصمیم گرفت قرارداد امتیاز نفت را، که در سال ۱۹۰۱ بین دولت ناصرالدین شاه قاجار و ویلیام دارسی انگلیسی بسته شده بود، فسخ کند… سپس به دستور رضاشاه تقی‌زاده قرارداد جدیدی با شرکت نفت انگلیس امضاء کرد، و به موجب آن همان امتیاز برای مدت ۳۲ سال دیگر تجدید شد و این قرارداد به تصویب مجلس هم رسید، در صورتی که قرارداد سابق به تصویب مجلس نرسیده بود. گذشته از این طبق قرارداد سابق، در انقضای مدت امتیازنامه، تمام دستگاههای حفرچاه بلاعوض به مالکیت ایران درمی‌آمد و حال آنکه در قرارداد جدید این ماده حذف شد.»(خاطرات ابوالحسن ابتهاج، انتشارات paka print، چاپ لندن، ص۲۳۴) بنابراین که به سهولت می‌توان به یک مقایسه نسبی بین عملکرد قاجار و پهلوی پرداخت. در ضمن، پهلوی اول در تجدید این قرارداد ضمن آنکه امتیازات بیشتری به انگلیسیها اعطا می‌‌کند آن را به تصویب مجلس نیز می‌رساند که ملت ایران به راحتی نتواند از زیر بار این قیود استعمارگرانه رهایی یابد! این نمونه‌ای از خدمات مهتر سفارت انگلیس به دولت فخیمه البته به کمک عناصر فراماسونری چون تقی‌زاده است.
چنانچه در تاریخ مضبوط است خدمات محمدرضا پهلوی به آمریکایی‌ها به هیچ وجه با آنچه پدرش برای انگلیسی‌ها انجام داد قابل مقایسه نیست، زیرا رضاخان به دلیل محرومیت کشیدن و قلدری، در برخی امور جزئی دستکم ایستادگیهایی داشت، اما فرزند دردانه‌اش هرگز به موردی جز تسلیم محض بودن نمی‌اندیشید. برای نمونه، در اجرای طرح یا دکترین نیکسون بعد از رویارویی آمریکا با مشکلات در ویتنام، محمدرضا بخش اعظم درآمدهای نفتی ایران را به منظور توفیق این ‌دکترین مصروف داشت. براساس این دکترین دیگر آمریکا نمی‌بایست در کانونهای استراتژیک جهان به طور مستقیم حضور پیدا کند، بلکه کشورهایی در این نقاط تعیین می‌شدند تا به صورت حافظ منافع آمریکا عمل کنند. براساس این طرح قاعدتاً می‌بایست سلاحهای لازم برای مقابله با تهدیداتی که متوجه منافع آمریکا می‌شد در این کشورها انباشت (دپو) شود. محمدرضا نه تنها تمامی هزینه چنین سلاحهایی را پرداخت می‌کرد، بلکه مبالغ هنگفتی برای کارشناسان آمریکایی نگاهدارنده این تجهیزات نیز می‌پرداخت و این همه در حالی بود که تجهیزاتی چون دستگاههای پیچیده استراق‌سمع و ثبت تحرکات اصولاً برای ایرانیان نه قابل بهره‌برداری بود و نه مورد نیاز.
شاه همواره بودجه عمرانی کشور را قربانی زیاده‌خواهی آمریکایی‌ها می‌ساخت. علینقی عالیخانی وزیر اقتصاد دهه ۴۰ پهلوی دوم در این ارتباط می‌گوید: «هرچند یک بار، همه را غافلگیر می‌کردند و طرحهای تازه برای ارتش می‌آوردند، که هیچ با برنامه‌ریزی دراز مدت مورد ادعا جور در نمی‌آمد. در این مورد هم یکباره دولت خودش را مواجه با وضعی دید که می‌بایست از طرحهای مفید و مهم کشور صرفنظر نماید تا بودجه اضافی ارتش را تامین کند.»(خاطرات علینقی عالیخانی، طرح تاریخ شفاهی هاروارد، انتشارات نشرآبی، چاپ دوم، ص۲۱۲) وی همچنین در این مورد سخن می‌گویدکه شاه مرتب از بودجه عمرانی کشور که نسبت به بودجه نظامی بسیار اندک بود می‌کاست تا آمریکایی‌ها بتوانند سلاحهای مورد نظر خود را به ایران ارسال دارند، عالیخانی می‌افزاید: «از یک طرف برای من باعث تعجب بود که هر دفعه گرفتاری مالی پیش می‌آمد، بیشترش به خاطر برنامه‌های شاه و مرتب توپ زدن به بودجه‌های عمرانی بود، هویدا هم هیچ مقاومتی نشان نمی‌داد و زود تسلیم می‌شد…»(همان، ص۲۲۵) اسدالله علم نیز در خاطراتش می‌گوید: «محمدرضا می‌گفت من بودجه نظامی مملکتم را تأمین می‌کنم حتی اگر به قیمت گرسنگی مردم باشد.»(خاطرات علم، ص۲۱۴) جالب این که محمدرضا زمانی که بر اثر فشار زیاد بر مردم با قیام سراسری آنها مواجه می‌شود به گونه‌ای متفاوت از خانم فرح دیبا سخن می‌گوید. در واقع سیاست کاستن از بودجه عمرانی که فقر و فلاکت را به ویژه در روستاها موجب شده بود، شاه لذا در آستانه فرار از کشور چنین اعتراف می‌کند: «شاه به ناگهان فکری را ابراز کرد که حاکی از ابراز یأس او نسبت به خارجی‌ها و خصوصاً آمریکاییان بود: «متاسفانه باید بگویم، خارجی‌ها، در عمل بعضاً طرح‌هایی را تحمیل کردند که منافع ما، اصلاً در آنها منظور نشده بود.»(از کاخ شاه تا زندان اوین، خاطرات احسان نراقی، انتشارات رسا، چاپ اول، ص۲۱۴)
البته در این زمینه هم شاه به ریاکاری متوسل می‌شود، زیرا وی در قبال خریدهای نظامی، پورسانتهای کلانی می‌گرفت و به همین دلیل نیز به این خیانت تن در می‌داد. این که شاه اصولاً خریدهای نظامی را از تشکیلات ارتش جدا ساخت و فرد مورد نظر خود یعنی ارتشبد طوفانیان را مستقل از ارتش به این کار گمارد، جز این نبود که پورسانت خرید سالانه ده میلیارد دلار تسلیحات را که دستکم نزدیک به یک میلیارد دلار در سال می‌شد کاملاً در اختیار گیرد. اما با وجود چنین سوابقی خانم فرح دیبا مدعی می‌شود: «من و همسرم نسبت به مادیات بی‌اعتنا بودیم و هرگاه که پادشاه از اختلاس و تقلب، خصوصاً در معاملات آگاه می‌شد، برای اجرای عدالت بشدت با آن مبارزه می‌کرد. ما معتقد بودیم که دربار باید در زمینه درستی و درستکاری در همه موارد سرمشق دیگران باشد.»(ص۲۵۲)
شاید مطالعه کتاب آقای نراقی توسط فرح دیبا موجب می‌شد تا این حد مردم – حتی سایر ملتها – ناآگاه تصور نشوند: «آنروز هم، هنوز کاملاً در جایمان قرار نگرفته بودیم که فهرست کذائی شرکت‌های وابسته به بنیاد پهلوی را بیرون آوردم. آن را در برابر او، روی میز قرار دادم و گفتم: «همین الان، از ملاقات با اعلیحضرت می‌آیم، مدتی طولانی راجع به فعالیت‌های مالی افراد خانواده سلطنتی با ایشان صحبت کردم. او از من خواست که راه‌حل‌های مناسب را به کمک شما بیابم. شاید بتوان، کمیسیونی تشکیل داد که بتواند این ماجرای دردآور را، خاتمه بخشد… شهبانو با عصبانیت تمام، سیگاری را که تازه روشن کرده بود له کرد و با حالتی که گوئی عاصی شده است گفت: «کمیسیون چه فایده‌ای دارد؟ ما بجای اول باز می‌گردیم. این مسلم است که باید تصمیمی گرفته شود، اما چنین تصمیمی نه به عهده من است، نه به عهده شما و نه به عهده کمیسیون، بلکه بستگی به خود اعلیحضرت دارد. چه بخواهد چه نخواهد.»(از کاخ شاه تا زندان اوین، انتشارات رسا، چاپ اول، صص۱۱۳-۱۱۲) واکنش فرح به فساد مالی دیگر درباریان – و نه خود و اطرافیانش در خارج از دربار – به نوعی است که به هیچ وجه مایل نیست وارد این مقولات شود کما اینکه شاه نیز به شدت از آن پرهیز دارد. جواب چرایی این مطلب کاملاً روشن است، زیرا به اگر فرح به عنوان مثال معترض فساد اشرف و فرزندانش می‌شد بلافاصله وی نیز فساد فرح و فامیل‌ وی را برملا می‌ساخت. در واقع به همین دلیل فرح واکنش تندی نسبت به واگذاری مسئولیتِ یافتن راهکارهای مناسب که توسط شاه از او خواسته نشده بود نشان می‌دهد. موضع شاه در مورد فساد دربار مشخص است؛ او به دلیل دخیل بودن در پورسانت‌گیریها هرگز تا آخرین لحظه سقوط سلطنتش حاضر نشد معترض مفسدان اقتصادی دربار شود. نراقی در این مورد می‌نویسد: «قبل از ترک دفتر، فکر کردم، لازم است اشاره‌ای به حیف و میل‌های بیش از حد خانواده سلطنتی در کارهای اقتصادی بکنم، او که گویی یکه خورده بود، گفت: چه می‌خواهید بگوئید؟ یعنی خانواده من حق ندارد مانند سایر شهروندان به فعالیت تجاری بپردازد؟»(همان منبع، ص۵۰)
ارتشبد طوفانیان بعضاً اشارات صریحی به معرفی برخی افراد توسط شاه به منظور سود بردن از خریدهای تسلیحاتی دارد: «اما بعد‌ها خبردار شدم که همین آقای ابوالفتح محوی رفته یک شرکت باز کرده در نیویورک و به نام employee آن حق‌العمل را گرفته است… شاه از او پشتیبانی می‌کرد… آخر سر گفت: این یک مرد خوبی است.»(خاطرات ارتشبد حسن طوفانیان، طرح تاریخ شفاهی‌ هاروارد، انتشارات زیبا، چاپ اول، ص۱۰۰)
طوفانیان در مورد اطلاع فراگیر جامعه از فساد اقتصادی دربار می‌افزاید: «این به نفع اعلیحضرت بوده صد در صد، برای خاطر اینکه در همه جا در افواه است که خانواده سلطنتی Corrupt (فاسد) است این حرفی که من می‌زنم به نفع اعلیحضرت است. فوری قانع شد، فوراً بدون معطلی قانع شد.»(همان، ص۱۱۵)
آقای دکتر عباس میلانی نیز در کتاب خود در مورد فعالیتهای غیرقانونی و فساد اقتصادی شاه و دربار می‌نویسد: «شهرام، پسر ارشد شاهدخت اشرف، در آن روزها به عنوان دلال و کار چاق‌کن شهره شهر بود… بی‌پرواترین عمل او فروش آثار ملی و عتیقه‌های مملکت بود… اعضای خاندان سلطنت شاه را متقاعد کرده بودند که برای گذران امور خود هم که شده، باید در فعالیت‌های اقتصادی مملکت شرکت کنند و حق دلالی بگیرند… حتی پرویز ثابتی هم تجربه‌ای مشابه رئیس بانک داشت. گزارشی درباره فعالیتهای غیرمجاز برخی از اعضای خاندان سلطنت تدارک کرد و گزارش نه تنها مفید فایده‌ای نشد، بلکه خشم شاه را نیز برانگیخت… در گزارش دیگری، سازمان سیا «ایادی» را، کانال اصلی فعالیتهای اقتصادی شاه می‌داند.»(معمای هویدا، نوشته عباس میلانی، نشر آینه، چاپ چهارم، صص۹-۳۴۷)
نویسنده همین کتاب در بخش دیگری با اشاره به تیرگی روابط ایران و فرانسه به دلیل درگیر شدن سفارت ایران در پاریس در مسائلی غیرقانونی چون تجارت مواد مخدر و قاچاق ارز و طلا می‌افزاید: «حتی پیش از تلاش دولت فرانسه برای تغییر سفیر ایران، تنش دیپلماتیک دیگری میان ایران و فرانسه، رخ نموده بود. در ۲۹ تیرماه ۱۳۲۴، یکی از مجلات فرانسوی به نام نویی ازور (Nuit Et Jour) در مقاله‌ای مدعی شد که هر ساله دوازده میلیون دلار از درآمد نفت ایران مستقیماً به حساب خصوصی شاه و اقوامش واریز می‌شود.»(همان، ص۱۲۴)
البته بعد از کشف اسنادخانه سدان (رئیس شرکت نفت ایران و انگلیس) در جریان نهضت ملی شدن صنعت نفت مشخص شد که همه درباریان و مسئولان وقت مقرری‌های متفاوتی از انگلیسی‌ها داشته‌اند و همین امر نیز موجب می‌شد که چپاول نفت ایران توسط انگلیسی‌ها با سکوت دست‌اندرکاران وقت امور کشوری مواجه شود. متاسفانه این اسناد به دست مظفر بقایی، عنصر مرموز وابسته به آمریکا افتاد و صرفاً بخش ناچیزی از آن در جریان دادگاه لاهه علیه انگلیس استفاده شد. هرچند روایت‌ها و اسناد بسیاری در این زمینه وجود دارد، اما به دلیل پرهیز از مطول شدن این بحث به نظر می‌رسد در این حد نیز بی‌اساس بودن ادعای خانم فرح در مورد حساسیت دربار به فساد روشن شده باشد.
۶- فرح دیبا و پایان رژیم پهلوی: هرچند برخی درباریان و وابستگان به آنها عملکرد خانم فرح دیبا را عامل اصلی ساقط شدن رژیم پهلوی می‌خوانند، اما نباید فراموش شود که ورود وی به دربار بعد از کودتای ۲۸ مرداد که عملاً مشروعیت سلطنت نزد افکار عمومی زیر سؤال رفته و نام دربار تجسم‌بخش چماق‌داران و چاقوکشانی چون شعبان جعفری (شعبان بی‌مخ) بود، نقش مؤثری در ترمیم چهره دربار داشت. عناصر تبلیغاتی دربار از چهره این زن جوان و ناشناخته بیشترین بهره را برای جلب نظر مردم به سلطنت، بردند. حرکت نمایشی زایمان فرح در یک بیمارستان جنوب شهر تهران، حضور ملکه در میان مردم، تشکیل انجمنهای خیریه و… از جمله برنامه‌هایی بود که با محوریت وی صورت می‌گرفت، در حالی که اعضای خانواده پهلوی به شدت منفور بودند و هنگام حضور در اجتماعات مردمی بشدت با واکنش منفی مردم مواجه می‌شدند. استفاده از چهره گمنام فرح دارای منافع زیادی برای حامیان رژیم پهلوی بود.
چنانچه اشاره شد، چه در جریان کودتای آمریکا علیه دکتر مصدق و چه قبل از آن، یکی از بازوهای دربار برای ایجاد اختناق استفاده از چهره‌های منفوری چون شعبان جعفری بود. وی در این مورد در خاطراتش می‌گوید: «خلاصه اونروز دیدم از طرف اداره آگاهی یه سرگردی در زد اومد خونه پیش ما و گفت: «نمی‌خوای چند روز بری اینور اونور؟… آره گفت: کار خوبی کردین. خلاصه، دستگاه خوشش آمده از این کارتون، اینا داشتن نمایش «مردم» میدادن علیه شاه. تو فقط یه چند وقتی خود تو نشون نده و بیا برو»… خلاصه پونصد تو من به ما دادن- اون وقتا پونصد تومن خیلی پول بود! – ما گفتیم: «برادر، پونصد تومن خرج چار روز کله پاچه مام نمیشه.» خلاصه کردنش دو هزار تومن.» (خاطرات شعبان جعفری، نشر آبی، چاپ اول، ص ۵۹) همچنین شعبان جعفری اعتراف دارد که وی به همراه زنان بدنام در کودتای ۲۸ مرداد نقش اساسی داشته است: «بله… یه ‌[رقیه آزاد پور معروف به] پروین آژدان قزی بود، می‌بخشین معذرت می‌خوام، این فا… بود، اینم آورده بودن قاطی ما یکی دو تای دیگرم آورده بودن که مثلاً می‌خواستن به مردم بفهمونن که طرفداران شاه یه مشت چاقوکش و فا… هستن!… همه کاره، بود خانم. خونه‌اش پشت انبار نفت بود. همه کاری‌ام می‌کرد.» (همان، ص ۱۵۸) اما ایشان بلافاصله فراموش می‌کند که از خانم آژدان قزی تبری جسته و در ادامه همچنان به دخالت این‌گونه مدافعان سلطنت که با پول آمریکائیها به خیابانها ریخته‌اند، اعتراف می‌کند: «- دارودسته‌ها به دستور شما راه افتاده بودند؟ یعنی آن نامه یا پیغامی که به خانم پروین آژدان قزی دادید اثر کرد… – نامه نه، پیغوم دادم… – پیغوم دادید گفتید بچه‌ها بیان بیرون؟ درسته؟ … – بله…» (همان، ص ۱۷۰)
آقای ابوالحسن ابتهاج نیز در خاطرات خود به نقش شعبان جعفری در تحکیم موقعیت شاه و دربار اشاره می‌کند و می‌نویسد: «پس از چندی یک روز علوی مقدم، رئیس شهربانی، بدون اطلاع قبلی به دیدن من آمد و گفت از دفترتان بیرون نروید، آمده‌اند شما را بکشند. پرسیدم کی آمده مرا بکشد؟ گفت شعبان جعفری (معروف به شعبان بی‌مخ) با عده‌ای از چاقوکشهایش آمده‌اند جلوی ساختمان برنامه، عکسهای شاه و عبدالرضا را آورده‌اند که در دفتر مدیر عامل نصب کنند و می‌گویند هرکس بخواهد مانع شود او را می‌زنند.‌» (خاطرات ابوالحسن ابتهاج، انتشاراتpaka print، چاپ لندن، ص ۳۴۳)
بنابراین باز گردانیدن شاه از خارج کشور به کمک کودتای آمریکایی و به مجری‌گری افرادی چون شعبان جعفری و آژدان قزی، دربار را کاملاً از مردم منزوی ساخته بود. عبدالمجید مجیدی در این باره می‌گوید: «جریان ۲۸ مرداد واقعاً یک تغییر و تحولی بود که هنوز [که هنوز] است برای من [این مسئله] حل نشده که چرا چنین جریانی باید اتفاق می‌افتاد که پایه‌های سیستم سیاسی- اجتماعی مملکت این طور لق بشود وزیرش خالی بشود.»(خاطرات عبدالمجید مجیدی، طرح تاریخ شفاهی هاروارد، انتشارات گام نو، چاپ اول، ص ۴۲)
انتخاب فرح در این دوران و فعال ساختن وی به عنوان تابلوی جدید دربار و به جای آژدان قزی‌ها دقیقاً براساس یک نیاز ضروری صورت گرفت و باید اعتراف کرد که تاثیر زیادی نیز در فراموشی تابلوی قدیمی داشت. در این زمینه آقای نراقی مشاور خانم فرح معتقد است: «اما، فرح به محض اینکه جهت حمایت سیاسی از شوهرش اقدام کرد و از نقش یک پشتیبان هنر و یک نیکوکار در قبال محرومان (از قبیل جذامیان) خارج شد، به سرعت به دامن سیاستمداران تشنه قدرتی افتاد که در جهت اهداف خاص خودشان از او استفاده کردند.» (از کاخ شاه تا زندان اوین، انتشارات رسا، چاپ اول ص ۱۲۸). هرچند آقای نراقی خانم فرح را در بخشی از زندگی‌اش بازیچه دست سیاستمداران عنوان می‌کند، اما همان‌طور که شوکراس می‌نویسد خانم فرح حتی قبل ورود به دربار در خدمت سرویسهای اطلاعاتی غرب درمی‌آید. و در کنار ترمیم چهره پهلوی‌ها در سالهای اولیه ورودش به دربار نقش گسترده‌ای در تخریب اخلاق جامعه نیز ایفا می‌نماید. برای نمونه ویلیام شوکراس در کتاب خود می‌نویسد: «ملکه ریاست عالیه جشن هنر شیراز را نیز برعهده داشت. در اواسط سالهای ۷۰ جشن مزبور یکی از پرجنجال‌ترین رویدادهای فرهنگی کشور به شمار می‌رفت. جنجالهای جشن هنر وقتی به اوج خود رسید که در سال ۱۹۷۷ یک گروه هنرپیشه دکانی را در یکی از خیابانهای اصلی شیراز در نزدیکی مسجد گرفت و در درون دکان و در پیاده روی جلوی آن نمایشی اجرا کرد که شامل یک هتک ناموس تمام عیار و اعمال شهوت‌انگیز بین هنرپیشگان زن و مرد بود. چنین نمایشی در خیابانهای هر شهرک انگلیسی یا آمریکایی جنجال بر پا می‌کرد (و منجر به بازداشت هنرپیشگان می‌شد)‌» (آخرین سفر شاه، ترجمه عبدالرضا هوشنگ مهدوی، نشر البرز، چاپ چهارم، ص ۱۱۵)
بی‌تردید شرح چگونگی ترویج هنر و فرهنگ توسط خانم فرح بحث مبسوطی را می‌طلبد. بویژه فعالیتهای وی در کانون پرورش‌فکری کودکان و نوجوانان که در چارچوب آن بسیاری از روشنفکران چپ‌گرا با دربار پیوند خوردند، حدیث مفصلی است. شاید فرح به عنوان تنها کسی که در دربار پهلوی پایش به دانشگاه باز شده بود و یک کلاس درس خوانده بود از نظر آمریکاییها می‌توانست نظر چپ‌گرایان ضد دین را به یک فعالیت مشترک با خود باختگان در برابر فرهنگ غرب برای تضعیف اعتقادات جامعه جلب کند. البته باید اذعان داشت خانم فرح در این زمینه نیز توفیقاتی کسب کرد و توانست برخی عناصر تحصیلکرده لائیک و چپگرای معاند با دین را دور خود جمع کند.
نکته دیگری که در خاطرات خانم فرح دیبا جلب توجه می‌کند تلاش وی برای تطهیر پهلوی دوم از جنایاتی است که قبل از سقوط برای منصرف ساختن مردم از تحول خواهی و تغییرات بنیادی در جامعه مرتکب شد. به آتش کشیدن سینما رکس آبادان از جمله این جنایات است. منصور رفیع‌زاده نماینده ساواک در آمریکا در خاطرات خود در این زمینه می‌نویسد: «در این هنگام تیمسار (نصیری) صورت خود را با دستانش پوشاند. سپس دستانش را برداشت و با صدایی که انگار از ته چاه درمی‌آید ادامه داد: می‌دانی هفته گذشته چند تا مرسدس‌بنز را درب و داغان کردیم؟ چند تا آتش‌سوزی در منطقه تجاری شهر راه انداختیم؟ چه تعداد آدم در جا کشته شدند؟ و هنوز کافی نیست! او (شاه) امروز به من می‌گفت این کافی نیست.» (خاطرات منصور رفیع‌زاده آخرین رئیس شعبه ساواک در آمریکا، ترجمه اصغر گرشاسبی، انتشارات اهل قلم، ص ۳۲۰) وی همچنین در زمینه تحریک ارتش برای کشتار مردم در حالی که راهپیمایان سعی می‌کردند در آرامش کامل به تظاهرات بپردازند و از هر نوع درگیری اجتناب ورزند، می‌افزاید: «چند هفته بعد در ملاقات روزانه با شاه اعلیحضرت که به وضوح نگران و برآشفته بود به اویسی گفت: «وقت آن است که به این بی‌نظمی، پایان داده شود. باید جلوی آن را گرفت. اویسی که خود نیز در هچل افتاده بود جواب داد: «سربازان من در زره پوش‌های خود در خیابانها مستقر شده‌اند مردم به طرف آنها می‌روند، با آنها دست می‌دهند و گل میخک قرمز به آنها می‌دهند. آنان سربازان را برادر خطاب می‌کنند! سربازان من دیگر بر روی آنها آتش نمی‌گشایند»… شاه مدتی به فکر فرو رفت سرانجام گفت: «اگر طبق یک نقشه، کماندوها به سربازان شما در خیابان حمله کنند و عده‌ای را بکشند چه؟ به این ترتیب بقیه برآشفته می‌شوند و به سمت جمعیت شلیک می‌کنند. نظرت در این مورد چیست؟» (همان، ص ۳۶۷)
عبدالمجید مجیدی نیز به صراحت به نقش ساواک در انفجارها و تخریب برای تطهیر خود اشاره دارد. البته این اعتراف نقش جناح پیشرو حزب رستاخیز را در این‌گونه جنایات کمرنگ نمی‌سازد. وی در پاسخ به سؤال مجری طرح تاریخ شفاهی گوشه‌ای از حقایق را بیان می‌کند: «ح ل: خلاصه، چند نفر گفته‌اند کمیته‌ای که زیر نظر مجیدی بود داخل خانه عده‌ای بمب‌گذاشته است. برای روشن شدن تاریخ این سئوال را مطرح می‌کنم… ع م: من آن موقع در دولت نبودم. ولی هماهنگ کننده جناح پیشرو در حزب رستاخیز بودم. گفتم که جناح پیشرو حاضر است پشت سرشما بیاید و هر نوع کمکی لازم است به شما بدهد و بین شما و دستگاههای انتظامی و شهری ارتباطات لازم را برقرار بکند و کمک بکند. این را من رسماً اعلام کردم. این را گویا، خوب، بعضی‌ها نپسندیدند. موقعی بود که ساواک دیگر آن نقش قبلش را عوض کرده بود و نقش دیگری بازی می‌کرد- برای اینکه سابوتاژ بکند [در] این حرفی که من زدم. چون استقبال خیلی خوب از آن شده بود. اما یک روزی شنیدم که بمب گذاشتند و بمب منفجر شد پشت در خانه بازرگان، پشت در خانه رحمت مقدم و پشت در خانه هدایت متین دفتری و … بعداً مقداری تراکت بخش کرده بودند که من [مجیدی] بودم که دستور داده‌ام این بمب را بگذارند که مسلماً به نظر من کار خود ساواک بود…» (خاطرات عبدالمجید مجیدی، طرح تاریخ شفاهی هاروارد، انتشارات گام نو، چاپ اول ص ۱۷۹)
در آخرین فراز از این مقال اشاره به اغلاط متعدد و فاحش تاریخی (از جمله ملاقات با محمدرضا در بهار ۱۳۳۹ (ص ۷۲)، اعلام بی‌طرفی ارتش در ۲۹ بهمن ۱۳۵۷ (ص ۲۹۸)، ورود به مراکش در ۲ دی‌ماه ۱۳۵۸ (ص ۲۹۶) و…) و اشتباهات فراوان در موضوعات طرح شده ضروری می‌نماید. این خطاها بعضاً می‌تواند ناشی از ضعف اطلاعاتی باشد از جمله موضوعاتی چون حمله چریکهای فدایی خلق به سفارت آمریکا و تصرف آن برای چند ساعت در روزهای اولیه پیروزی انقلاب که در این خاطرات به نام پاسداران انقلاب اسلامی به ثبت رسیده است. اما برخی خطاها نیز می‌تواند عامدانه باشد همچون نسبت دادن جمله «بی‌بی‌سی صدای من است.» (ص ۲۷۹) به رهبر انقلاب اسلامی و یا طرح ادعای بی‌پایه و مدرک اعلام آمادگی رضا پهلوی برای حضور در جنگ تحمیلی به عنوان یک خلبان (ص۳۸۸) که یک خلاف‌ واقع‌نگاری آشکار است. همچنین لحن گفتاری صفحات پایانی این کتاب را بسیار متفاوت از دیگر بخشهای آن می‌یابیم. در اختتامیه کتاب بیشتر شاهد نوعی تشابه لحن گفتار با تبلیغات توپخانه‌ای سازمان مجاهدین خلق هستیم بویژه اینکه بعضاً از ادعاهای تبلیغاتی و دروغ سازی‌های خاص آنها در مورد حکم اعدام دختران ازدواج نکرده بهره گرفته شده که کاملاً بی‌اساس است.
اما صرفنظر از خطاهای فراوان و جابجایی‌های زمانی در این خاطرات باید اذعان داشت نگارش این خاطرات به نام خانم فرح دیبا برای خوانندگان و اهل دقت و نظر، یکبار دیگر فریبکاری کودکانه و دغلکاری ناشیانه درباریان و عناصر وابسته تبلیغاتی آنان را به نمایش می‌گذارد و این نکته را به اثبات می‌رساند که وقایع و تحولات ربع قرن گذشته هیچگونه تاثیری در این جماعت نداشته است چرا که به دلیل غوطه‌وری در رفاه و اشرافی‌گری غیرقابل تصور در خارج کشور، هرگز فرصت تجدید نظر در آنچه بر ملت ایران روا داشته‌اند را به دست نیاورده‌اند. آنها بدون کمترین اعتراف به خطاهای گذشته و با طلبکاری از ملت ایران که گویا قدر و منزلت حضرات را نشناخته‌اند! هر نوع توهین و تحقیر را نسبت به قیام سراسری آحاد این مرز و بوم که به دیکتاتوری و خودکامگی رژیم پهلوی پایان داد، روا می‌دارند. به این ترتیب ظاهراً این جماعت هنوز هم در رؤیای تجدید دوران حاکمیت خویش به سر می‌برند؛ دورانی که مردم و به ویژه اقشار غیرشهری در فقر مطلق و درباریان و وابستگان به آنان در اوج لذت جویی‌های حیوانی سیر می‌کردند. درست در اوج چنین غفلتی از خشم و غضب ستم‌دیدگان بود که سیلی محکم و سنگین ملت ایران برگونه‌های پهن دودمان هزار فامیل نواخته شد و آنان را از اریکه به زیر انداخت.
پایان.
منبع : موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی
به نقل از : دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران

 

لینک ثابت

icon برچسب ها:
  • نوشته: مدیر سایت articlefa.ir
  • تاریخ: ۳ تیر ۱۳۸۹
  • بدون نظر

  • نظرات ارزشمند خود را در مورد این مقاله از فرم ارسال نظر که در اخر همین صفحه وجود دارد برای ما ارسال کنید تا در سایت نمایش داده شودنظرات شما بعد از بررسی در سایت نمایش داده خواهد شد نمایش نظرات به معنای تایید انها توسط سایت نیست ونظرات شخصی بازدید کنندگان سایت در مورد این مقاله هست پیشاپیش از اینکه نظرات ارزشمند خود را در مورد این مطلب به سایت ارسال می کنید از شما ممنون هستیم باعرض پوزش بابت تاخییر ایجاد شده در تایید نظرات برای نمایش در سایت به دلیل مشغله کاری زیاد نظرات جدید با تاخییر بر روی سایت قرار میگیرند

    ارسال نظر

    نام:

    ایمیل:

    وب سایت:

    متن و پیام شما:
    ضمن تشکر از شما برای ارسال نظرات ارزشمند خود در مورد این مطلب لطفا نظرات خود را به صورت فارسی تایپ کنید همچنین نظرات شما بعد از بررسی توسط مدیر سایت در سایت قرار خواهد گرفت